Tuesday, August 08, 2006

بی ربط

خیلی بی ربط شروع کردم .خیلی بی ربط ادامه دادم وخیلی بی ربط ولش کردم
نه اینجوری نبود
وقتی شروع کردم دخترک رفته بود
وقتی ادامه دادم دخترک سرک میکشید و منو می پایید
وقتی تموم کردم دخترک کنارم نشسته بود
شروع کردم چون دیگه نبود که گوش کنه
ادامه دادم چون میخوند
و تموم کردم چون برای گفتن باقی یه عمر روبروم میشینه و گوش میکنه
اما میخوام بازم بنویسم به سپاس اینکه هست و میمونه ومیمونیم
دیوونه تنها اومد اما الان دیگه تنها نیست
من برگشتم


Saturday, October 15, 2005

وحشت

دلم هی میگیره
احساس میکنم به زخم خوب شده بازم میتونه سر باز کنه
این دفعه شاید از تو دلم سر باز کنه
تا حالا وحشت از کلافگی داشتین؟
اینروزا همش میترسم
از همه چی
از همه کس
حتی از خودم
امیدوارم یه روز دلم انقدر صاف بشه که خودمو توش ببینم

Sunday, August 14, 2005

موندن یا نموندن

چقدر سخته
دلتنگ دخترکم
بین موندن و رفتن انتخاب کردن خیلی سخته
به هر دو عادت کردی
یک سال شد که تو خونه جدیدم
چه زود گذشت
کم و زیاد ساختم
اما از نتیجه راضی نیستم
نه اینکه راضی نباشم
اما اونی نیست که دلم میخواد
یه واقعیتی وجود داره
زندگی تو هر جا غیر از وطن خود آدم سخت تره
ایران خیلی مشکلات داره
خیلی محدودیت ها
اما اینجا هم مشکلات خودشو کنار آزادیها و امکاناتش داره
حالا موندم سر دو راهی
اینجا رو تازه شروع کردم و خیلی راه در پیشه
و تو کشورم بیشتر عمرمو گزروندم
وای خدا قاطی کردم
کاش یکی بهم بگه چی کار کنم
نظر شما چیه؟

Monday, August 08, 2005

یه حال جدی

خب خب خب
از قدیم گفتن عشق سو تفاهمیست بین دو احمق
خب حالا ظاهرا این سو تفاهم بالا گرفته و دیوونه داره قند تو دلش آب میشه
یه بوهای خوبی داره میاد
صدای موسیقی تو دیوونه خونه پیچیده
خب ایشالا این دو تا دیوونه هم تو زندگی حالشو ببرن
راستی لباس اگه میخواین بدوزین بجنبین
غفلت موجب پشیمانیست
بعد نگین نگفتم

Tuesday, July 26, 2005

شبانه

نمیدونم چرا دارم اینجا اینارو مینویسم
شاید بگین عجب شخصیت متناقضی
اما بگین هم مهم نیست
احساس میکنم تمام فشار یه کوه افتاده رو شونه من
هرچی سعی میکنم برم جلو یه چیزی زیر پامو خالی میکنه
یه جای کار ایراد داره
یه جاش میلنگه
یه انرژی بد سایش رو زندگیمه
نمیدونم چجوری باید خلاص شم
نگین لوس شده
تحمل این فشارا تو غربت سخت تره
خیلی فشار اومده که دارم غر میزنم
اما میدونم
این فشار داره خوردم میکنه
خستم
از همه چی
شاید اگه تنها امیدم تو زندگیم نبود منم دیگه نبودم
اما یه چیزو خوب میدونم
نه تقدیره
نه شانس
نه اقبال
یه جارو دارم اشتباه میرم
یه جا فرمولش غلطه
ازتون کامنت نمیخوام
فقط برام دعا کنین
دعا کتین
دیوونه بیافته تو مسیری که باید
اون داره میبره
اینو احساس میکنم
اگه دیوونه نتونه درستش کنه
دخترک میره
میبره
اینو میدونم
آخه اون که تقصیر نداره
زندگیش که بازیچه نیست
اونم آینده میخواد
ترو خدا
برام دعا کنین بتونم تنها امیدم رو حفظ کنم
آره میخوام دعا گدایی کنم
گدایی نور

Friday, July 22, 2005

بس کن

بپر
یالا
دیگه بهونت چیه؟
تا دیروز میگفتی پر ندارم
واسه چی بپرم
با چی بپرم
همه هم گفتن آخی
حیوونکی
حق داره
حالا دیگه چه مرگته
حالا که بال داری
دو تا بال قوی
دیگه میخوای کدوم آسمونو به ریسمو ببافی
میدونی چیه؟
پرنده ای که بال داره و نمیپره داره خیانت میکنه
به چی؟
به بال هاش
به آسمون
به پرنده
تکون بخور
بازشون کن
ثابت کن که لیاقت بال هاتو داری
هی
اشتباه نکن
تو باید فقط به خودت ثابت کنی
شعار نده
دهنتو ببند
بال هاتو باز کن
هی دیوونهههههههههههههه
بپر

Thursday, July 21, 2005

کمی نوازشم کن


آفتاب که طلوع کرد
دیوونه چشماشو حرکت داد
پلکش سنگین بود
خیلی سعی کرد تا چشماشو باز کنه
برق خورشید توان چشماشو دزدید
دوباره چشماشو بست
وقتی به هوش اومد شب شده بود
همه جا ساکت بود
نمی دونست کجاست
شاید ساعتی طول کشید تا فهمید هنوز تو بیمارستانه
آره
یادش اومد
قرار بود اون پیوند رو بردارن
و بعد از تموم شدن بیهوش شده بود
چهل و پنج روز تو کما بود
دستشو روی سینش گذاشت
سوزش عجیبی توی سینش احساس میکرد
سعی کرد زنگ بالای سرشو به صدا در بیاره
اما دستاش جون نداشت
تو همون حال و هوا بود که حس کرد
یه نور عجیب تمام وجودشو گرفته
یه نور خیره کننده.
.
.
.
صبح شده بود
یه صدا از همه جا شنیده میشد
دیوونه برگشته
اون بهوش اومده
دکتر:پس بالاخره بهوش اومدی
دیوونه:فکر میکنم آره
دکتر: یه خبر جالب برات دارم
دیوونه با چشمای بی حال به دکتر ذل زده بود
دکتر:اون پیوندی که برداشتیم خوشبختانه یا متاسفانه به هیچ قلب دیگه ای جواب نداد
از طرفی وضعیت قلب تو هم تعریفی نداره اگه این پیوند رو دوباره انجام ندیم
اول تورو از دست میدیم بعد اونو
دیوونه با لبخند محوی پرسید:
کی اینکارو میکنین ؟ فقط بگین کی؟
دکتر:اگه همه چیز خوب پیش بره چهارشنبه
دیوونه دستشو گذاشت رو سینش
.
.
.
.
کنار ساحل بود که دیدش
با یه دستمال آبی رو سرش
با یه لبخنده گنده رو لباش
وقتی کنار دیوونه نشست زبونش بند اومد
سلام عزیزم
خوش اومدی
دیر شد اما اومدی
.
.
.
.
قیچی
پنس
چاقو
.
.
.
.
پرستار:دکتر داره بهوش میاد
آقا صدای منو میشنوین؟
دیوونه:من کجام؟
دکتر:به دنیای جدیدت خوش اومدی
دیوونه:جدید ؟ آره دیگه سینم نمیسوزه
دکتر:باور کردنی نیست اما پیوندت حتی از باره اول هم بهتر انجام شد
انگار اون قلب از اول مال تو بوده
دیوونه:آره از اول مال من بود فقط مال من اگه من اون حماقت رو ...
دکتر:بسه دیگه امیدوارم اینبار ناپرهیزی نکنی چون باید بهت بگم
که باره دومی وجود نداره این آخرین بار بود
دیوونه:میدونی دکتر دیگه حتی چاقوی تیز شما هم اگه بخواد نمیتونه مارو از هم جدا کنه اینو بهتون قول میدم
دکتر:امیدوارم دیگه هیچوقت اینجا نبینمت
دیوونه:منم همینطور .می خوام برم زندگیش کنم دیگه نمیخوام به عمر بمیرم
میخوام نور باشم
نور بنوشم
نور زندگی کنم
دیوونه:دکتر...دکتر
رفت