Sunday, July 03, 2005

به حرمت چشمانت

دلم از آدما پره
فرشته میگفت وقتی حس میکنی دلت از کسی پره رهاش کن
چون این وسط فقط تویی که داری این بار رو به دوش میکشی نه اون آدم
رهاش کن
خودتو از همه بندایی که نمیزاره اوج بگیری رها کن
میدونی
بعد از سقوط آزاد تازه فهمیدم
چقدر مدیونم
به یه موجود کمیاب
به یه کیمیا
از اون بالا زمین خوردن و نمردن بعنی یه شانس دوباره برای زندگی
یه شانس که نور و دخترک باهم به من دادن
بلند میشم به حرمت نور
به حرمت چشمان دخترک
دخترکی که یک چشمه نوره
حافظ امروز گفت
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند .................... گل آدم بسرشتندو به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت .................... با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید .................... قرعه کار بنام من دیوانه زدند
جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه .................... چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد .................... صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع .................... آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافط نگشاد ارز رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را بقلم شانه زدند

1 Comments:

Blogger dokhtarak said...

nemidoonam chi begam ........khodet behtar midooni......

12:49 AM  

Post a Comment

<< Home