به حرمت چشمانت
فرشته میگفت وقتی حس میکنی دلت از کسی پره رهاش کن
چون این وسط فقط تویی که داری این بار رو به دوش میکشی نه اون آدم
رهاش کن
خودتو از همه بندایی که نمیزاره اوج بگیری رها کن
میدونی
بعد از سقوط آزاد تازه فهمیدم
چقدر مدیونم
به یه کیمیا
از اون بالا زمین خوردن و نمردن بعنی یه شانس دوباره برای زندگی
یه شانس که نور و دخترک باهم به من دادن
بلند میشم به حرمت نور
به حرمت چشمان دخترک
دخترکی که یک چشمه نوره
حافظ امروز گفت
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند .................... گل آدم بسرشتندو به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت .................... با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید .................... قرعه کار بنام من دیوانه زدند
جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه .................... چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد .................... صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع .................... آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
تا سر زلف سخن را بقلم شانه زدند

1 Comments:
nemidoonam chi begam ........khodet behtar midooni......
Post a Comment
<< Home